سرگذشت فنجان چای

 

 سرگذشت فنجان چای

 

 پیام: خداوند با سختیها مارا محکم تر می کند.

زوجی به فروشگاهی رفتند تا برای سالگرد ازدواجشان یادگاری خریداری کنند.

همزمان هر دو متوجه فنجان سفالی بزرگ وزیبایی شدند. وقتی زن فنجان را در دست گرفت ناگهان فنجان به صدا در آمد وگفت: شما نمی تونید سرگذشتم را حدس بزنید من در گذشته فنجان چای نبودم.

 زمانی فقط یه تکه گل رس قرمز بی مصرف  بودم صاحبم مرا برداشت ،چرخاندو چرخاند آنچنان که از فرط سر گیجه فریاد زدم: بس کن از این کار خوشم نمی آید.مرا به حال خود رها کن ولی او لبخندی زد وبه آرامی گفت هنوز کارم تمام نشده است.

 بعد مرا روی چرخ سفالگری گذاشت وچرخاند گفتم: ول کن حالت تهوع گرفتم ولی صاحبم به آرامی گفت: هنوز کارم تمام نشده است.

 او مرا چرخاند وچرخاند وآخر سر به همان شکلی در آورد که می خواست سپس مرا داخل کوره ی داغ گذاشت .هرگز چنان حرارت شدید را تجربه نکرده بودم فریاد کشیدیم :کمک! مرا از این جا بیرون بیار.

می توانستم صورت او را ببینم که سرش را تکان می داد واز حرکات لبش فهمیدم هنوز کارش تمام نشده است.

 درست وقتی فکر کردم که حتی یک دقیقه ی دیگر تحمل ندارم ،در کوره باز شد.پس از آنکه خنک شدم مرا برداشت وبا قلم مو رنگم کرد ،بوی زننده وتند رنگ حالم را بد کرد. احساس خفگی کردم فریاد زدم: ولم کن دارم خفه می شوم. ولی او سرش را تکان داد وگفت هنوز کارم تمام نشده است.

 یک ساعت بعد او آینه ای  مقابلم گذاشت وگفت: به خودت نگاهی بیاندازو من در آینه نگاه کردم از دیدن خودم متحیر شدم این من نیستم امکان ندارد چقدر زیباست.

 صاحبم گفت :می خواهم بدانی که می دانستم چقدر درد ورنج متحمل شدی ولی اگر تو را به حال خود می گذاشتم ترک

 می خوردی وچهره زشتی پیدا می کردی اگر تو را حرارت نمی دادم ورنگت نمی کردم هرگز مستحکم نمی شدی ورنگی در زندگی پیدا نمی کردی ،اگر برای بار دوم تو را در کوره نمی گذاشتم دوام پیدا نمی کردی وحالا تو یک فنجان زیبا شدی که نه تنها خودت بلکه هر که تور ا می بیند لذت می بردهمان چیزی که از اول می خواستم .

خداوند هم می داند که هر یک از بندگانش مستحق چه چیزی هستند ،خداوند مارا شکل می دهد در آزمونهای الهی قرار می دهد تا قدرتمان را افزایش دهد ومیزان بردباری وشکیبائی مان بالا برود.

             پس وقتی زندگی دشوار به نظر می رسد احساس می کنید تحملتان به پایان رسیده است. وقتی به نظر می رسد کنترلی به اوضاع ندارید وقتی احساس می کنید به آخر دنیا رسیده اید روی مبل راحتی بنشینید ،مقداری چای در فنجان مورد علاقه تان بریزید وبه سر گذشت آن بیندیشید آن را با علاقه سر بکشید وخدا را سپاس گوئید واز او کمک بخواهید.

 

 

/ 0 نظر / 18 بازدید